تبليغاتX
صحاری طلوع
این روزها اگرچه طولانی و کشدارند از جهتی بارورند به "دانستن " ؛ مثلا دارم سعی می کنم برای امتحان  فقه اللغه خود را آماده کنم که کمتر از چهل روز دیگر در پیش است. من کلی یادگرفتم! بسیار زیاد. 
دلبستگی به فرهنگ آدمی بیش از آنکه می پنداشتم ارزشمند است و هربار در این دنیای پر علامت خالی از معرفت به ارزش این علایق شک می کنم به یاد ابوریحان بیرونی می افتم و آرام می گیرم. 

نمی دانم، گاهی باخود می اندیشم فقیه اللغه شدن جدایی از معشوق دیرینه،ادبیات است اما گاهی دیگر با خود می گویم فقیه اللغه شدن تنگ تر در آغوش گرفتن ادبیات است.
هنوز هیچ نشده دلم به شدت برای ادبیات تنگ میشود حتی برای کتاب های نفرت انگیزی مثل "مخزن الاسرار" نظامی! همیشه در دوگانگی بودم. وقتی ادبیات میخواندم سودای فقیه اللغه شدن مستم می کرد و حالا که میخواهم فقیه اللغه شوم سودای ادیب شدن! :)

کسی نمی داند چه خواهد شد! زین معما هیچ کس در جهان آگاه نیست
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:31 توسط مریم وحیدمنش |

حس های درهم ریخته ایست...
و حسی سرشار از ملامتی درونی

من خوبشتم را بر شاخه ای نو رسته ای آویختم...
من تمام وزن این اندوه را
که به اندازه ی آن باری بود
که آن ماهی اساطیری قرن های بی زمان بر پشت خویش حمل کرده بود...

من فرو رفتم...

مانند سنگ کوچکی که درون  گودالی راه به ناشناخته ترین اعماق زمین می برد...


مانند حس سر درگم طفلی مختار،
که  در نگاههای دو مادر دروغین
مخیر شده است...که راستی و اصالت را بجوید..

و چه حس عجیبی است
تنهایی،
که باید از جنس تهی بودن و خالی شدن باشد
اما حس لزج چسبناکی است 
که بر روح آدم می چسبد...
مانند تمازج بی فاصله ی روح گربه و زندگی


چه حسهای عجیبی و درهمی...
و هیچ چیز تمام حقیقت نیست  گرچه بهره از واقعیت دارد..
غمهای در هم و نامرتبی است..
مثل فرفره رنگارنگی
که وقتی می چرخد ،دیده میشود
اما تشخیص رنگها یش ناممکن است...

احساس عجیب و درهم رفته ایست...
صبر می کنم....
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 18:35 توسط مریم وحیدمنش |

مدت زیادی می گذرد که به اینجا نیامده ام...چه قدر اتفاق افتاده...خیلی زیاد...مثلا امتحان آلمانی ام را دادم و علی رغم انتظار نمره خوبی  حاصل شد... دیگر اینکه با عجایب جهان آشنا شده..چشممان بر آفرینش باز تر گشت..دانستیم جهان و کارش چگونه است...چه قدر تصور آدمها از جهان و هرچه در او است متفاوت است... و از این حکمت های عملی آموختیم که به نظر می رسد باید آن را به دست آیندگان بسپرم!
حالا هم دارم هی سعی می کنم تافل خوب بدهم...خدا کند خوب بدهم تمام شود به سراغ بیچارگی بعدی ام که مرا انتظار می کشند برسم...اصلا در این مدت چه قدر برفنا رفته ام از لحاظ اقتصادی..هیچ گاه اینهمه خرج بر دست خویش نگذاشته بودم...هرچند همه هزینه ها را از پس انداز خود دادم اما اصلا از اینکه توانسته ام موجودی هزینه دار باشم حس بدی دارم...تازه!! بانک پیامک زد که مبلغی به حسابم وایز شده در این قحط سال دمشقی ،خرسند گشته ،خدا را شکر کردیم که از آسمان بر ما رحمت  بی حساب خویش را فرو فرستاده که پیامک دیگری دریافت کردیم که نوشته بود همان مبلغ از حسابمان برداشت شده به دلیل اشتباه در واریز!!!
ای خداوند؟؟؟
از چند روز دیگر باید مشقی بنویسم...دوست دارم  در باره موضوعی بنویسم که بتوانم شبها با استفاده از کتابخانه خودم  کاملش کنم نه اینکه در این تنگنای وقت  بروم در کتابخانه دانشگاه  و وقت عزیز را تلف کنم تا بالاخره کتابی که میخوام یافت شود یا نه...
از چند روز دیگر باید برای کنکور بخوانم..من چرا اینهمه کار دارم...تازه جالب تر از همه چیز!!! من باید با این هیبت !!! بنشینم معادله درجه یک و دو بیاموزیم!!! آخر در چه حد؟؟
الحمد الله علی کل حال!

-----------------------------
پ.ن:  در پاسخ دوستی که پرسیده بود،معادله درجه یک و دو  را برای یک امتحانی میخواهم که ریاضی هم دارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 0:43 توسط مریم وحیدمنش |

من زنده ام..هرچند پیر
....

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 22:27 توسط مریم وحیدمنش |

من خوبم در آخرین حدی که می توان در این روزها خوب بود.. در این روزها نمی توان بیش از این خوب بود...
من خوبم آنقدر که این روزها غمهای خودم را از یاد برده ام.. چه چیز بهتر از این که چیزی تو را از خود رها کند  و تو را بر نعش  تشییع شده ی  انسانیت بگریاند؟


از بعد از آن اتفاق وحشتناک ،حس می کنم اضطرابی مرا از درون تهی می کند... حس می کنم آن آرامش به تاراج رفته ام دیگر برنخواهد گشت.. حس می کنم  "بد بودن " مگر جز این سکوت رضایتمندانه است؟

حالا غیر از آن مثنوی خواندن  مزید شیرینی است بر علت دل من!  خدا را شکر تا الان یک جلد و نیمی از جلد دوم تمام شده و به همان اندازه باخواندن هر بیت حس کرده ام در سرزنش هایش فرسوده می شوم...
غیر از این بی اخلاقی ها و اخلاق زدگی ها در خویشتن علاقه ی بسیاری نسبت به حضرت موسی حس می کنم... نه از آن لون که کوته نگران پندارند.

تقریبا مناسب همان معنی که عطار در یکی از مثنوی هایش می گفت :"عشق می بارد از این شیوه ی سخن"
منظورم پیوستگی زمین و آسمان در نگاه یک انسان است...

روزهای فوق العاده ایست  و حیف که این خبرهای بد  و این بوی تعفن فضا را پر کرده... من روی تمدن اسلامی دراز کشیده ام ...هرچند به تازگی به جبر ،قلمرو فعالیتم از قرن هفتم درگذشته  و به یک معنا در "پسا تاریخ"  گاه گاه به سر می برم...اما بازهم خوب است..هنوز یک پایم در همان قلمره ی پرشگفت هفت قرن نخست است  و پای دیگرم را دارم به "پسا تاریخ " می کشانم...

انصافا چیزهای خوبی در "پساتاریخ" یافت می شود.. مثلا  فرقه ی "حروفیه" که گویا به تازگی  "نشر نی" کتابی درباره شان منتشر کرده،من هنوز آن کتاب را ندیده ام   و پیشتر پروفسور هلموت ریتر درباره ی آغاز این فرقه بحثی  کرده بود و یا مرحوم دکتر صادق کیا  نیز درباره "نقطویان" که گویا دنباله ی همان حروفیه هستند  تحقیقی  کرده بودند که از بخت بلند م تنها توفیق دست داد در کتابخانه مرکزی  جلد ش را ببینم!و الله اعلم بالصواب بمافیه!


احتمالا در کتاب طرائق الحقایق هم بتوان چیزهای خوبی درباره شان کشف کرد... واقعا عالی بودند! اینها هوسهای  "پساتاریخی " من هستند... اصلا در برابر اینهمه شگفتی دوران اسلامی گاه با خود می اندیشم به سخن استاد بدیع الزمان فروزانفر که می گفت:
من چیزی نیست که از تمدن اسلامی ندانم و پیش از اسلام هم چیزی ندارد که بخواهم بدانم  :D

اگر آن گروه ویران شده ی ما ،نشانی از آبادی را در یاد داشت من با میل به ادبیات خواندن ادامه می دادم  اما  حالا  نمی توانم بیش از این روح خویش را بر سر آن خراب آباد کنم...حتی اگر مدتی مجبور شوم به "خالی پیش از اسلام " کوچ کنم.. :)
 بیشترین چیزی که  در گروه  ادبیات آزارم می دهد  نادانی و بی سوادی نیست؛ در هرکه بنگری به همین درد مبتلاست .. دوران علامگی قرن نوزدهم و بیستم به سر آمده و انتظار بازگشت چنان دورانی  بیهوده می نماید... هرجا که روی آسمان رنگش همین رنگ است ،اما مسئله بی مسئولیتی و ساده انگاری عمر انسانهایی است که وارد این خراب آباد می شوند ...مسئله  به تاراج رفتن عمر اغلب کسانی است که وارد اینجا می شوند... مسئله بیش از آنکه علمی باشد انسانی است...

در این میان ، برای روح حساس من بهترین راه سقوط به یک طبقه پایین تر(یعنی گروه زبانهای باستانی که طبقه سوم است؛هرچند اختلاف است  آیا  دانشکده ما چهار طبقه دارد یا سه طبقه ، من قول مشهور را گفتم. ) , و شاید هم بعد از آن سقوط آزاد به "زندگی" و شستن دفتر ایام از مدرسه و عمل کردن به حرفهایی دوستی که می گفت :بسوزان خواهر هرچه کتاب است!
بدی اش این است که من آلوده شده ام .. و برایم لذت بردن غیر از این راه کمی سخت شده... و کتاب نخواندن حکم  ملامتی درونی یافته...  تاچه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 21:11 توسط مریم وحیدمنش |